362|
باوجود احوالات این روزها، چقدر فاصله گرفتم از نوشتن! بهتره کمکم بنویسم حتی شده در حد دوجمله
فعلا اینکه با مامان اومدم مسجد. جدای از اهمیت این شبها، دلم میخواست فرصتی باشه همراه مامانم باشم:")
باوجود احوالات این روزها، چقدر فاصله گرفتم از نوشتن! بهتره کمکم بنویسم حتی شده در حد دوجمله
فعلا اینکه با مامان اومدم مسجد. جدای از اهمیت این شبها، دلم میخواست فرصتی باشه همراه مامانم باشم:")
این شهر تو این ماه بهشته
بوی بهار میده
بوی عید
بوی زندگی
یعنی یه چیز غیرقابل باوریه. دوست داری همین الان زندگی بایسته و همش تو این هوا نفس بکشی!
دلم میخواد الان برم کوه با خانوادهام
به زور بابام مارو بکشونه کوهنوردی تا اذان
بیایم پایین افطار کنیم با شیر و خرما
بعدش مامان کباب درست کنه و تهشم تو تاریکی شب راه بیوفتیم سمت خونهامون:)
راستی دم عیدهها:) دم عید سال ۹۵_۹۶ رو یادم میارم. اون زمان من اول دبیرستان بودم. اول دبیرستان بخاطر اینکه سطح مدارس شهرمون تعریفی نداشت، مجبور شدم برم نمونهدولتی یه شهر دیگه و خوابگاهی بشم. تعطیلات عید، با دوستم شبنم که تازه باهم دوست شده بودیم، چالش گذاشتیم هرکی تعطیلات عید رو بیشتر درس بخونه باید از اونیکی جایزه بگیره. شبنم میخوند ولی پر از نوسان بود. من میخوندم اما پیوسته و ثابت مثل همیشه. آخر چالش که شد کلا یادمون رفت برنده بازنده تعیین کنیم و جایزه بدیم. سال بعدش یکی دو ماهی از دوم دبیرستان میگذشت که فهمیدم یه غیرانتفاعی تو شهر خودمون باز شده. یه روز که بابام اومد مدرسه دنبالم که بریم آزمایش خون بدم، گفت میخوای یه سر به اون مدرسه بزنی؟ من از خدا خواسته یه چهارشنبه رفتم اون مدرسه و از بعد اون روز، دیگه شهر خودمون موندم و دور نمونهدولتی و خوابگاه دانشآموزی رو خط کشیدم.اون سال من خیلی بهتر درس میخوندم. همون سال دم عید، مامانم به زور من رو از درس و کتاب جدا کرد و برد بازار که لباس عید بخرم. یادمه یه مانتوی آجری رنگ با یه طرح سنتی طور خریدم. اون لباسه احتمالا الان دیگه دکمههاش به زحمت بسته بشه. آره خلاصه. از دم عیدها خاطره خاصی یادم نمیاد.اگرم هست مال بچگیه که دیگه فراموش شده. هرچی برمیگردم عقب تا سال ۹۶ اینا همش درس بوده درس. اون موقع، الان، یا همین پارسال که تعطیلات عید ۱۵۰ صفحه از کاتزونگ پرینت گرفته بودم و با اعصاب خورد فارما ضد میکروب میخوندم. امروز خستهتر از دیروزم. اگه تا آخر روز همینطوری بشینم و هیچکاری نکنم خسته و خستهترم میشم.
نشستم آشپزخونه و دلم نمیخواد برم تو اتاقمون.
یه جوری شدم کلا. حوصله هماتاقیهامو ندارم.
چند ساعته سرم تو گوشیه و فقط دارم وقتمو تلف میکنم
بخدا من نمیتونم اینطوری زندگی کنم. تو این شرایط با این آدما تو این خوابگاه دیگه صبرم تموم شده
حالم از همه چی بهم میخوره
نباید وقتمو تلف میکردم و تو اتاق میموندم
باید سریع میرفتم سالن مطالعه. ولی موندم و موندن با این آدما و سر کردن تو گوشی درحالی که شنبه امتحان پایان بخش دارم حالمو بهم میزنه
به هر زحمتی بود اسلاید آماده کردیم و دیروز ارائه دادیم. اول قرعه به اسم من دراومد ولی چون قبلا خونده بودمش و مرور نکرده بودم و یادم نبود و اینکه دیدم نون دوست داره ارائه بده گفتم خب باشه ارائه واسه تو.دیگه دیروز مننژیت رو ارائه داد گروه ما. کشیک جمعه نوبت ماست و شنبه هم مورنینگ میخوریم. ولی چون شنبه امتحانم هست، نمیدونم مورنینگمون هم برقراره یا نه. درس نخوندم و واقعا فقط میخوام این بخش بگذره. نه اینکه بد باشه ولی خب سخته با ماه رمضون و حضور ف تو اتاق!
باید بگم لذت بخش ترین قسمت بیمارستان واسم راند رفتنه. خیلی باحاله حتی اگه چیزی نفهمم(در اکثریت موارد نمیدونم بین استاد و رزیدنت چی میگذره) ولی خب خوبه منفعل نیست. مخصووووصا اگه دکتر ف باشه یا رزیدنت. اینطوری یادگیری بیشتره. البته با دکتر ن هم یه LP ناموفق دیدم تو آیسییو. اونم تجربه خوبی بود. کلا باحاله راند. فعلا خوشم میاد از رفتنش.
گشنمه اما باید درس بخونم. خیلی خوبه بزودی میرم خونه. یه وقفه خوبی میشه...
این دختره خیلی رومخمه
فاز خردمندی برمیداره ولی یه دختر سطحی بداخلاق و تهاجمیه که بویی از آدم بودن نبرده و عقلش در حد دبستان باقی مونده
دیگه چیزی میگه جوابشو نمیدم با اینکه میدونم الان حقشه با پشت دست بزنم تو دهنش دندونای کامپوزیتش بریزن تو دهنش و بهش بگم اصلا تو سگ کی هستی که با من هم کلام میشی؟
ولی شیطونو لعن میکنم و یه جوری رفتار میکنم که انگار مشکلی باهاش ندارم. اما خوب تو ذهنم خط خورده. خووووب
آره دوستان. اینم اون روی منه. منم میتونم فحش بدم!
من یه کاری کردم!
امروز تو مورنینگ وقتی خانم اینترن داشت مورنینگ میداد، وقتی دیدم شرححالش خیلی ناقصه و به سوالای رزیدنت جواب نمیده، اجازه خواستم و پریدم وسط و شرححال خودم رو خوندم. البته چندتا جنبه رو بررسی کردم قبلش. اولا اینکه قبلا دیده بودم یه استاجر وقتی اینترن مورنینگ میداد، شروع کرد به حرف زدن و اطلاعات اینترن رو تکمیل کرد. دوما اینترن به خیلی از سوالای رزیدنت جواب نداد درحالی که من جوابهایی که به منم مربوط میشد رو داشتم. مثلا اینترن نمیدونست بیمار چه داروهایی میگیره درحالی که بیمار کیس اسکلرودرمی بود و پر از دارو! نمیدونم چرا نمیدونست. من از همراه بیمار نزدیک به ۱۲تا دارو گرفته بودم و همه رو یادداشت کرده بودم. خلاصه من وقتی دیدم ساکت شدن، اجازه خواستم و توضیحات تکمیلی رو دادم. رزیدنت ازم لیست داروهاشو خواست من تکتک خوندم و حتی از دارویی مثل بوسنتان ازم سوال پرسید. منم شانس آوردم دیشب از نت درآورده بودم که هر دارو واسه چیه و ربطش به اسکلرودرمی رو با خوندن یکی دو جملهی مختصر فهمیدم. خلاصه خداروشکر تو جلسه خوب دراومدم. ولی آخر جلسه خانم اینترن و شوهرش، برگشتن بهم گفتن چرا شرححالت تو پرونده نبود؟ منم نگفتم باخودم بردم خوابگاه که کاملش کنم و مرتب بنویسمش. گفتم نذاشتم تو پرونده چون ممکنه بوده مورنینگش رو از من بخوان. که دیگه شوهرش گفت نه از قبل بذار تو پرونده! منم گفتم باشه.
خلاصه الان عین چی میترسم دردسر درست نکنن واسم این آقا و خانم اینترن. و نمیدونم کارم تا چه حد غلط بود؟ اصلا غلط بود یا نه:/
خیلی خیلی خیلی نیاز به دلگرمی دارم
دلم میخواد گریه کنم
امروز نه حوصله و توان درس خوندن دارم
نه میتونم بیخیال بشم و کاری نکنم
نه میتونم با بچهها برم پیادهروی
نه دلم میخواد بمونم و آشپزی کنم
دلم میخواد خونهامون باشم
دلم میخواد آدما رو نبینم
دلم گرفته خیلی
چه جمعه بدیه
یه مشکلی که دارم اینه که تو تشخیص گذاشتن عجله میکنم. شاید یه علتش اینه همگروهیهام منو به عجله وا میدارن. مثلا میگن مریضت چه کیسی بود؟ و بعد شروع میکنن به بحث کردن راجبهش و منم همراه اونا ذهنم درگیر تشخیص گذاشتن میشه. این روند خوبیه و از منفعل بودن بهتره ولی این باعث میشه از اونور بوم بیوفتیم. حتی ممکنه یه چیزایی رو میس کنیم. مثل دیشب قبل از گرفتن شرححالم، پرونده بیمار رو خوندم و وقتی تشخیص افراقیهای اینترن رو خوندم و به سپسیس برخوردم، ناخودآگاه سر مریض دنبال پر کردن معیار های SIRS و SOFA بودم و جهتدار عمل میکردم. و الان که فکر میکنم میبینم چقدر اشتباه کردم. البته این یه اشتباه از چند ده اشتباهیه که دارم!
*امیدوارم بتونم امروز یه وقتی واسه اینجا اختصاص بدم و یکم واسه خودم باشم:")
واقعا واقعا واقعا نمیدونم روز و شبم چطور میگذره. روزا که باید بیمارستان باشیم بعضی روزام مثل فردا شیفت گروه ماست و بعض روزای دیگه هم مثل شنبه آینده مورنینگم. نمیدونم چرا میگفتن استاجری عشق و حال و آدرس جواب دادنه فقط؟ تازه بخش بعدی که قلب باشه، دیگه شب رو هم باید بیمارستان بخوابیم! درس هم که تعریفی نداره. تا میای بخونی باید کارای جانبی مثل خرید انجام بدی، افطاری و سحری آماده کنی یا مثل امروز دنبال کیک و گل تولد بچهها باشی. یا مثلا میای بخوابی باید دوباره بیدارشی سحری بخوری یا زود بری بیمارستان نوت بذاری. خلاصه فقط بدو بدو میکنم اینروزا.
استاد فارمامون(داروشناسی)، همیشه یه مثال از بیسوادی دانشجوها داشت که میگفت:
ما دانشجو داریم از لفط قرص انسولين استفاده میکنه بس که بیسواده و نمیدونه انسولین قرص نداره!
حالا اونروز سر راند که داشتم واسه استاد، بیمار رو توضیح میدادم گفتم: بیمار انسولین هم میخوره!
شانس آوردم استاد ف بسیار مهربونه و اونروز دانشجو همراهش نبود که مضحکه عام و خاص بشم
استادم برگشت حرفمو اصلاح کرد و گفت: انسولین مصرف میکنه!
منم گفتم: بله ببخشید حواسم نبود🫠
این تند تند حرف زدنم کار دستم میده!
رفتم زیر پتو و میخوام بخوابم. دیشب خیلی کم خوابیدم چون تقریبا کل دیروز و دیشب رو مشغول ارائه امروز بودیم. البته چندان نفهمیدم چی خوندم و باید دوباره بخونمش اما خداروشکر استاد نیومد و رزیدنت هم از گروه ما چیزی نخواست و فقط یه نفر داوطلبانه رفت مبحث رو ارائه داد و انصافا چقدر هم قشنگ و مرتب و مسلط توضیح داد. گروه ما فعلا تا ۱۶ام کشیک نداریم. ولی از کشیکهای قبلی من فقط یک بیمار داشتم با شکایت تنگینفس و سرفه، که هفته پیش مرخص شد. شرححال و نوت قابل قبولی رو براش نوشتم، تاجایی که بلد بودم معاینه مختصری مثل سمع ریه هم انجام دادم و دیدم چقدر به وضوح wheezing داره. تنگی نفسش الگوی قلبی داشت ولی اکوی بیمار کاملا طبیعی بود. به نظرم باید یه chest xray و یه اسپیرومتری هم میداشت تو پرونده اما من چیزی ندیدم یا شاید بود و من نتونستم دستخطهای بقیه رو بخونم! اما سر راند، با دکتر ف، خداروشکر کسی نبود دیگه منم پرسیدم که الان دقیقا مشکل بیمار چیه؟ استاد درجواب یکم شوخی کرد و بعدش عملا گفت نمیدونیم! واقعا تهش نفهمیدم چشه درحالی که به نارسایی قلبی میخورد. این مدت اتفاقات زیادی افتاده ولی نوشتن همهاشون انرژی زیادی میخواد.مثلا دو شب پیش با نون تا ساعت ۴ صبح حرف زدیم راجب خودمون و ترم پیش. خداروشکر الان وضعیت stableی داریم و اصلا دیگه نمیخوام به حساسیتهای مضخرفم بها بدم. چون اصلا حوصله این بحثهارو ندارم. منتها تو حرفامون من بهش عیبهاشو گفتم اونم یکی دوتا ایراد از من گرفت. اما یه حرفی ازش خیلی برام جالب بود. بهم گفتش: دوستی با تو، حرمت خاصی داره!
فردام ماه رمضون شروع میشه و باید روزه بگیریم. سعی میکنم غر نزنم و کارامو مرتبتر انجام بدم. واقعا واقعا نمیدونم این ۱۰ روز چطور گذشته و دارم چیکار میکنم!
*امشب کامنتهارو تایید میکنم❤️
۱.جبرانی برنامه دیروز. اتمام سپسیس از کیوبی(1h45min)✅️
۲. خواندن کامل UTI از اسلایدهای هریسون(4h)=هنوز مونده فردا قبل ارائه باید بخونم
فیلم سپسیس و یادداشت برداری(3h)✅️
مرور نکات فیلم(45min)✅️
فصل سپسیس کیوبی(1h)❌️
ویس کلاس استاد❌️
*ببخشید بچهها یکم کارام بههم ریخته کامنتهارو تایید میکنم❤️
روزام سخت سخت سخت میگذره. دیگه حتی فرصت ندارم گریه کنم. کاش این روزا زودتر بگذره.
اینجا برف زیادی باریده. بخاطر همین امروز رو تعطیل کردن. شیفما دیروز هشت شب تموم شد با سه تا مریض عفونی از دکتر ف. اما تازه قراره امروز بریم شرححالشون رو بذاریم چون دیشب رفت و آمد به بیمارستان سخت بود[این فعلا از امروز و دیشب]
دیروز برای اولین بار به عنوان استاجر تو مورنینگ شرکت کردم. مورنینگ دکتر ن. مورنینگهای این استاد بسیار استاجر محوره و استادِ منظم و مقرراتی اما بشدت محترمی هستن. تماما به دانشجوها بها میده و وقتمیذاره. تو جلسه دیروز، آقای ط یکی از همگروهیهام که شیفت اول رو داشت، مسئول خوندن شرححال مریض شد اما وسط کار یهو تعادلش رو از دست داد و faint کرد! استاد و رزیدنت دویدن سمتش و کمکش کردن که بشینه. دیدن این صحنه خیلی برام غیرمنتظره بود. خیلی دلم براش سوخت چون این یکی دو روز هممون بخصوص دوستایی که مسئول شیفت اول بودن خیلی فشار تحمل کردیم. مسیر جدیده و ما با هیچی آشنا نیستیم. از طرفی چون از فیزیوپات تازه جدا شدیم همش احساس میکنیم سواد نداریم و باید زودتر و بیشتر و بیشتر درس بخونیم. خلاصه این یه شوک بود، شوک دیگه این بود که پای تابلو یه مریض جدید دیدیم و سین گفت این مریض واسه شیف ما بوده درحالی که ما اصلا ازش خبر نداشتیم! ما شب قبل از مورنینگ تا دیروقت بیمارستان بودیم و مریضی نیومد اما صبح رو تابلو مریض جدید داشتیم! استرسی بدی بهمون وارد شد حین مورنینگ اما تهش فهمیدیم این اصن مریض LOC هست و تو آیسیو بستری شده و مسئولیتش با ما نیست! شوک سوم هم قبل مورنینگ بود اینکه دیر رسیدیم سر مورنینگ چون اصلا اسنپ پیدا نمیشد. نتیجه گرفتیم از این به بعد با همون سرویس ۷/۱۰ صبح بریم که به دردسر نیوفتیم.[ این از سه شوک در یک جلسهی مورنینگ]
به صورت کلی بسیار بسیار گیج میزنم و فعلا یکم بهمریختهام. من همیشه مسائل تحصیلیم رو سخت میکنم بخاطرهمین دارم تمام تلاشم رو میکنم که ریلکس باشم. حالا این وسط نماینده استاجرهای ترم بالایی بشدت با گروه ما مهربونه و دائم دنبال ما مخصوصا ما سه نفر(نون و فریم و من) میاد و راهنماییمون میکنه. انقدی که دیروز کامل کنار ما بود و دوتا از دوستاش بهش تیکه پروندن!تازه دیروز وقتی گفتیم ۸ شب رو تغییر بدین گفت خب خودم با ماشین میارم و میبرمتون و بعد شماره نون رو گرفت و آخر راند بهش زنگ زد که بیاید برسونمتون😶نمیدونم صرفا از رو حس کمککردنه یا چی ولی دیشب با فریم و نون به این نتیجه رسیدیم بهتره فاصلهمون رو باهاش حفظ کنیم تا بقیه رو متوجه خودمون نکنیم. خداییش بشدت آدم متواضع و مهربونیه و تا اینجا خیلی کمکمون کرده و بهمون آرامش میده ولی یه چیزی این وسط میلنگه و من و فریم یه حدسیاتی هم داریم ولی بهتره کشش ندیم😂 البته انقد همکلاسیهای پسرمون تو این ۴ سال نچسب و رومخ بودن که دیدن اینطور همدورهای مارو به سوتفاهم انداخته😂 ولی درکل سرگرمیهای بیمارستان خیلی بیشتر از دانشگاهه. از هم دورهها گرفته تا مریضها و پرستارها. امیدوارم بتونم دیسیپلینم رو بیشتر کنم و زودتر عادت کنم و برگردم به درستحسابی درس خوندن🫠[اینم از حواشی]
دارم سعی میکنم یکم وقتمو مدیریت کنم
الان خستهام ولی واقعا دلم میخواد همهچیز رو با یه ویس توضیح بدم. اینکه این یکی دو روز چه اتفاقاتی افتاد و چی درانتظارمه. واقعا حواشی بیمارستان چندبرابر دانشگاهه.
فعلا خسته و نگرانم ولی امیدوارم فردا بیام بنویسم:)
*کامنتهارم تایید میکنم❤️
از هشت شب امشب تا هشت شب فردا، کشیک استاجری نوبت گروه ماست. من و نون و فریم
و من هنوز هیچکاری در این راستا انجام ندادم و هیچ تضمینی هم نیست که انجام بدم تا شب!
البته اینطوری نیست که بمونیم، فردا بعداز مورنینگ و راند احتمالا برگردیم خوابگاه و عصر بریم که شرح حالهارو کامل بگیریم و بعد از ۹_۱۰ شب دیگه برمیگردیم
نه درس خوندم نه شرححال
درس رو منتظرم فردا مباحث رو تعیین کنه استاد شرححال روهم همش به تعویق میندازم:/
نگران
مضطرب
آشفته
و ترسناکتر از همه،
بیانگیزهام
شاید تاثیر کار خاصی نکردنهایِ این یکی دو روزه.
دلم خونه میخواد ولی نباید بخواد
فردا انشاءالله حالم بهتره..یعنی امیدوارم.
گفتم تا فرصت دارم و بچهها خوابن و همهجا ساکت، بیام بنویسم. دیروز ساعت پنج صبح، تو آشپزخونه یه صدایی میومد. نگو بابا بیدار شده بود که واسه ناهار من تو خوابگاه، غذا درست کنه! یکم بعدش مامانم بیدار شد و کار بابا رو ادامه داد. منم یکی دو ساعت بعدش کامل بیدار شدم و بقیه وسیلههامو آماده کردیم و خلاصه راه افتادیم و من بالاخره بعد از یکماه رسیدم خوابگاه. واقعا زندگی اینجا یه جوریه که کامل بلعیده میشی داخلش. دیگه فرصت نمیشه حتی دلت تنگ بشه واسه خانوادهات. مگر مثل این لحظه که همهجا ساکته دلت هواشونو بکنه. هوای اون آرامش واقعی که فقط تو خونه پیدا میشه. وی اشکهای خود را پاک میکند و آنهارا به گردن آهنگ میاندازد:)
وقتی رسیدم، طبق معمول کلی تمیزکاری کردم. خسته و کوفته شدم. بچههام به تدریج رسیدن.
استرسم کمتر شده بود. آخرشب روپوش و مقنعهام رو اتو کشیدم، تو کولهام تختهشاسی، استتوسکوپ، کتاب کیوبی عفونی، جامدادی و یه دفترچه گذاشتم، یه جفت جوراب عروسکی جدید هم گذاشتم کنار که فردا[یعنی امروز] مرتب و آماده برم بیمارستان. شب هم ۱۲/۵ ایما بود که خوابم برد و صبح ساعت ۶/۵۰ بیدارشدم. صبحانه خوردم و اسنپ گرفتیم سمت بیمارستان. آقای اسنپی، که فهمیده بود ما عجله داریم گفت یه ۱۰ دقیقه به هشت حتما دم بیمارستانید! تند رانندگی کرد و به موقع مارو رسوند. میگفت حالا خودتون بدویید که برسید. پر از حس خوب شدم ازش:) و بالاخره ما اینبار به عنوان نیواستاجر نشستیم تو کلاس. اولش نشسته بودم ردیف دوم، و پشت سرم سهتا دختر ترمبالایی بودن. اما از پشت شنیدم که چندتا دختر میگفتن اینا_من و ف و نون_leveling(؟) رو رعایت نکردیم و جلو نشستیم. شوخی جدیش رو نمیدونم چون ما قبلش پرسیدیم که مشکلی نداره جلوی اونا بشینیم یا نه؟ و یکیشون گفت مشکلی نداره. اما دیگه اینو که شنیدیم دنبال دردسر که نبودیم و پاشیدیم رفتیم پشتسر اونا. کلاس شامل ۷تا اینترن پسر و نزدیک به ۱۸ نفر استاجر بود. بالاخره استاد ف که قبلا تو فیزیوپات دیدیمش اومد و اولین جملهاش این بود:
اشتباه کردید اومدید پزشکی!
جملهاش خیلی برام سنگین بود
آخه من شبِ قبل از حرکتم به خوابگاه، همش به این فکر میکردم که یعنی نباید میومدم این رشته؟ چرا این اشتباهو کردم؟ و انقدر نگران بودم که پست قبلی رو تو وبلاگم نوشتم. و خلاصه درسته استاد اذیتکنی نیست ولی حرفاش خیلی سنگین بود برام. گذشت و رفت و نماینده ۹۹یا اومد داوطلبانه یه توضیحاتی بهمون داد. خوب بود ولی درکل گیج میزنم و دقیق نمیدونم روند کارهایی مثل نوت و روتیشن و اینا چیه. ولی گفتم صبور باشم چون به مرور یاد میگیرم.
تو راه برگشت یه کیک واسه ف گرفتیم امشب تولد بگیریم براش. بعدش برگشتم و یکساعت و بیست دقیقه خواب باکیفیت داشتم. و الانم که اینجام.
معدلامونم زدن و با 17/07 شاگرد الف شدم. خیلی حس خوبی داشت وقتی فهمیدم. امیدوارم بهم اعتمادبهنفس بده:)