343|
گفتم تا فرصت دارم و بچهها خوابن و همهجا ساکت، بیام بنویسم. دیروز ساعت پنج صبح، تو آشپزخونه یه صدایی میومد. نگو بابا بیدار شده بود که واسه ناهار من تو خوابگاه، غذا درست کنه! یکم بعدش مامانم بیدار شد و کار بابا رو ادامه داد. منم یکی دو ساعت بعدش کامل بیدار شدم و بقیه وسیلههامو آماده کردیم و خلاصه راه افتادیم و من بالاخره بعد از یکماه رسیدم خوابگاه. واقعا زندگی اینجا یه جوریه که کامل بلعیده میشی داخلش. دیگه فرصت نمیشه حتی دلت تنگ بشه واسه خانوادهات. مگر مثل این لحظه که همهجا ساکته دلت هواشونو بکنه. هوای اون آرامش واقعی که فقط تو خونه پیدا میشه. وی اشکهای خود را پاک میکند و آنهارا به گردن آهنگ میاندازد:)
وقتی رسیدم، طبق معمول کلی تمیزکاری کردم. خسته و کوفته شدم. بچههام به تدریج رسیدن.
استرسم کمتر شده بود. آخرشب روپوش و مقنعهام رو اتو کشیدم، تو کولهام تختهشاسی، استتوسکوپ، کتاب کیوبی عفونی، جامدادی و یه دفترچه گذاشتم، یه جفت جوراب عروسکی جدید هم گذاشتم کنار که فردا[یعنی امروز] مرتب و آماده برم بیمارستان. شب هم ۱۲/۵ ایما بود که خوابم برد و صبح ساعت ۶/۵۰ بیدارشدم. صبحانه خوردم و اسنپ گرفتیم سمت بیمارستان. آقای اسنپی، که فهمیده بود ما عجله داریم گفت یه ۱۰ دقیقه به هشت حتما دم بیمارستانید! تند رانندگی کرد و به موقع مارو رسوند. میگفت حالا خودتون بدویید که برسید. پر از حس خوب شدم ازش:) و بالاخره ما اینبار به عنوان نیواستاجر نشستیم تو کلاس. اولش نشسته بودم ردیف دوم، و پشت سرم سهتا دختر ترمبالایی بودن. اما از پشت شنیدم که چندتا دختر میگفتن اینا_من و ف و نون_leveling(؟) رو رعایت نکردیم و جلو نشستیم. شوخی جدیش رو نمیدونم چون ما قبلش پرسیدیم که مشکلی نداره جلوی اونا بشینیم یا نه؟ و یکیشون گفت مشکلی نداره. اما دیگه اینو که شنیدیم دنبال دردسر که نبودیم و پاشیدیم رفتیم پشتسر اونا. کلاس شامل ۷تا اینترن پسر و نزدیک به ۱۸ نفر استاجر بود. بالاخره استاد ف که قبلا تو فیزیوپات دیدیمش اومد و اولین جملهاش این بود:
اشتباه کردید اومدید پزشکی!
جملهاش خیلی برام سنگین بود
آخه من شبِ قبل از حرکتم به خوابگاه، همش به این فکر میکردم که یعنی نباید میومدم این رشته؟ چرا این اشتباهو کردم؟ و انقدر نگران بودم که پست قبلی رو تو وبلاگم نوشتم. و خلاصه درسته استاد اذیتکنی نیست ولی حرفاش خیلی سنگین بود برام. گذشت و رفت و نماینده ۹۹یا اومد داوطلبانه یه توضیحاتی بهمون داد. خوب بود ولی درکل گیج میزنم و دقیق نمیدونم روند کارهایی مثل نوت و روتیشن و اینا چیه. ولی گفتم صبور باشم چون به مرور یاد میگیرم.
تو راه برگشت یه کیک واسه ف گرفتیم امشب تولد بگیریم براش. بعدش برگشتم و یکساعت و بیست دقیقه خواب باکیفیت داشتم. و الانم که اینجام.
معدلامونم زدن و با 17/07 شاگرد الف شدم. خیلی حس خوبی داشت وقتی فهمیدم. امیدوارم بهم اعتمادبهنفس بده:)