97|
اون راست میگه شاید من اشتباه میکنم.
چقدر نادر ابراهیمی قشنگ میگه:
یا به میدان نیا، یا تمام بیا!
جنگ کاهلانه همیشه به نفع دشمن است. هیچ موجودی نفرت انگیزتر از عاشق نیمبند نیست.
+فک کنم یه مدتی نباشم بهتر باشه. فعلا(:
اون راست میگه شاید من اشتباه میکنم.
چقدر نادر ابراهیمی قشنگ میگه:
یا به میدان نیا، یا تمام بیا!
جنگ کاهلانه همیشه به نفع دشمن است. هیچ موجودی نفرت انگیزتر از عاشق نیمبند نیست.
+فک کنم یه مدتی نباشم بهتر باشه. فعلا(:
خیلی خیلی خیلی دلم میخواد اینجا حرف بزنم و خب متقابل ازتون، از شمایی که همیشه حرفاتون نور راهم بوده چیزی بشنوم. ولی اینجا خلوته و منم از نوشتن و ثبت کردن موضوعات پیش و پا افتاده کمی خستهام. نتیجه میشه تعدادی پست به عمر کوتاه که نهایتا حذف شدن. وقتی آهنگی که دیروز در ذهنم پلی شده بود رو دوباره دانلود کردم یادم افتاد این آهنگ رو قبلا اینجا گذاشتم و به دنبال اون، کامنتها و حرف های شما یادم افتاد و دلم براتون تنگ شد. واسه همتون. شاید بخاطر اینه که با خلوت شدن اینجا_جایی که از روز اولی که قرار بود پا به اجتماع بذارم همراهم بوده_ منم احساس خالی بودن بیشتری میکنم. نمیگم بد هستم. خوبم ولی یه خوبِ روی آب،که احساس سبک بودن رومخی داره. گفته بودم با تراپیست دیگه ادامه ندادم؟ اوه دقیقا مثل گلدوزی که دیگه ادامه ندادم(: ولی سخت نمیگیرم. فعالیت دیگهای رو جایگزین کردم با مدت خیلی کوتاه. یه کتاب که فعلا جذبم کرده تا اینجا. میخوام دنبال فعالیت خارقالعاده نباشم. روزی پنجاه صفحه ماهی یک یا دو کتاب و این حرفها. سه سال تمام دنبال خارقالعاده ها بودم ولی حاصل حتی به اندازه معمولیترین ها نبود. خلاصه در این خالی بودن، بعد از بیدار شدن از خواب هیچ اتفاق خارقالعاده ای نمیوفته. طبق معمول نماز صبحم قضا شده، نصف و نیمه صبحانه میخورم، مثل قبلا ها برنامههای درسیم ثبات کافی رو ندارن، ورزش نمیکنم، و ته تهش یه فعالیت کوتاه مثل کتاب خوندن اضافه شده یا فعالیت مفید لحظهای مثل شستن روپوشم و پهن کردنش(: عادی عادی. باید بگم این ترم اولین ترمی بود که منم مثل باقی دوستانم درخواست وام دادم و تو این روزها که همه خوشحال از گرفتن وام بودن من متوجه شدم که ای بابا(: ثبت نام من کلا ناقص بوده که(: شنیدی که میگن آدم از هزار چیز ناراحته و هزاریکمین چیز اشکش رو درمیاره؟ وقتی شنیدم من وامی دریافت نخواهم کرد درسته ذاتا برام مهم نبود، ولی یه بغض گلوم رو فشار داد. دو سه قطره اشک ریختم ولی به نظرم ۳/۴ این دو سه قطره بخاطر برنامهای بود که اونروز بهش نرسیده بودم نه وامی که نگرفتم. اما بعدش نشستم تا میتونستم کتاب خوندم و خوابیدم. و خب حرکت خوبی بود. میدونی جدیدا به این پی بردم که واقعا چیزی که مارو ناراحت میکنه دست کم در اکثر مواقع، دیگران نیستن. بلکه خودمون هستیم. تو هر وقت به اون چیزی که میخوای رسیده باشی حالا نسبتا، کمتر از دیگران کینه به دل میگیری و حساسی. اما کافیه برنامههات به هم بخوره. کوچک ترین چیز ناراحتت میکنه. از کتاب درمان شوپنهاور نوشته اروین دیالوم داشته باشیم:
![]()
گریزی به بیمارستان بزنیم. گفته بودم قلب برای من خیلی ترسناکه؟ برمیگرده به فصل چهارم زیست کلاس دهمم که همواره ازش میترسیدم، بعدشم فیزیولوژی قلب که اصلا دوستش نداشتم و فقط شانسی پاسش کردم. و حالا چند روز پیش که سمیولوژی قلب داشتم حس خوبی به اوضاع نداشتم. ولی خاطر مکدرم از قلب بعد از اون روز کمی به شفافیت گرایید(چی گفتم!) و کمی رابطهام با قلب بهتر شد. مدت بسیار طولانی با یه استاد راند رفتیم و با اینکه عملا چیز خاصی بلد نبودم ولی با دیدن مریضای قلبی، فهمیدم قلب چقدر میتونه کاندید باشه واسه علاقه مندی. ولی راستش از خدا که پنهان نیست پس از شما دوستانم هم چه پنهان که اخیرا خیلی به انتخاب غلط فکر میکنم. تلگرام رو که باز میکنم کانال های مختلف علمی یا روزمره پزشکی چش و چالم رو با اطلاعات مختلف درمیاره. اطلاعاتی که هیچ رغبتی واسه یاد گرفتنشون ندارم و این باعث میشه که با خودم بگم بابا من آدم پزشکی اومدن نبودم اینجا چیکار میکنم؟! و وقتی داشتم این احساساتم رو بر زبان جاری میکردم هم اتاقیم گفت تو نیای این رشته پس کی بیاد؟ ازش ممنونم شاید خودش اصلا متوجه نباشه و همینطوری صرف اینکه حرفی زده باشه این جمله رو گفته باشه ولی همین یک جملهاش شمع کاذبی تو تاریکی ذهن من روشن کرد که بتونم حداقل کمی حال بهتری بگیرم. راستی حالا که اینجا_و در این موضوع_ هستم دلم میخواد از دکتر حسن احوالی بگیرم و بگم درس که میخونید؟ از اونجایی که آخرین بار متهم شدم به عصبانیت گفتم دیگه دخالت نکنم ولی راستش این روزها که اخبار آزمون دستیاری زیاد شده، منم گاهی به شما فکر میکنم. ظاهرا آزمون سختیه و تلاش زیاد میخواد. امیدوارم شمام رفته رفته جدیتر شده باشید. اگه نه، بگید اگه کمکی از دست ما برمیاد انجام بدیم(حالا یکی نیست بگه بچه پرو کی خودتو جمع کنه!)و بیم عزیزم که نمیدونم ۲۲ سالگی طی این چند روز اخیر چی براش داشته. عه میبینی؟ باز برگشتم به موضوع پاراگراف اول. و حقیقتا بازگشت همه به بلاگفاست.
مدیونید اگه فکر نکنید این پست عریض و طویل بستری بود برای فرار کردن از درس خوندن.درواقع دیر بیدار شدن از خواب تمام رغبتم رو واسه ادامه روز میگیره و اگه رفیق ادامه روز، فارماکولوژی باشه که دیگه بدتر! بخاطر همین گفتم حالا که اسباب تنفر فراهمه کمی تا قسمتی(!) حرف بزنیم. هرچند ناواضح هرچند نامنسجم.
ترم بالاییمون منو به دوستاش نشون داده میگه این ترمک منه:/
گفتم من ترمکم؟ من ترم شیشم خب:/
میگه درمقابل من ترمکی!
دوستش برگشته میگه تو ترم شیشییی؟؟ متولد چه سالی هستی؟
میگم ۸۱
میگه اصلا بهت نمیخوره!
میگم چرا؟ بیشتر میخوره؟
میگه نههههه کوچولوتر میخوره ماشلا اصلا بهت نمیاد:/
یه مدت بود اینو کسی بهم نگفته بود. تازه روزای اول دانشگاه یکی از بچه ها میگفت میخوره ۱۶ سالت باشه:-دی
حالا منکه بدم نمیاد ولی مهمتر از این چیزا
زندگی انگل وارانهایه که پیشه کردم! بابا یکی منو نجاتم بده مغزم زندگیم گوشیم همه چی خالیه!
از حجم خالی بودن زندگیم همین و بس که چند وقت پیش یه پیام از تلگرام واسم اومد شیرجه زدم ببینم کیه و با این صحنه مواجه شدم:
آرایشگاه پشت خونه به تلگرام پیوست!
من هیچ من نگاه:/
دیدی دیروزم گذشت؟ عجب روز حال خراب کنی بود...
ولی امروز روز خوبی بود(:
از ۴/۵ اینا حرکت کردم و به کلاس ساعت ۸/۵ رسیدم
کلاس جلسه اول غدد رو با اینکه داشتم از خستگی متلاشی میشدم نشستم ردیف اول و سعی کردم گوش کنم
بعد کلاس باقی مطالب امتحان روهم هر طور شده مرور کردم
بعدشم که رفتم امتحان. بد نبود منکه کامل خونده بودم بقیهاش مهم نیست زیاد(:
بعدترش چی؟ کارگاه منتورینگ!
غذایی که مامان واسم گذاشته بود، تو خوابگاه بود
ناچارا یه فلافل گرفتم و رفتم سمت بیمارستان واسه کارگاه.
روپوش رو پوشیدم و همونجا تو اتاق کمدا، درحالی که داشتم تلفنی به آجیم مشاوره امتحان میدادم فلافلم رو خوردم. خیلی خوشمزه بود ولی(: کاش میتونستم با عجله کمتری بخورمش(:
بعدشم تند تند رفتم کلاس کارگاه و آقاااااا(((((: آقااااااا((((:
چقدررررر خوب بود!
البته من جلو چشم اینترنه نشسته بودم و انقدر چشمام خسته بود که حس میکردم الان پلک راستم بدون اراده بسته میشه!!! و آبروم میره! خداییش من شیفت برم خب قطعا میمیرم!
آقا اما اونجا یه اینترن مسئول آموزش ما بود. یعنی خودش داوطلب شده واسه این کار و نگم از سوادش و از شکل برخوردش((((((: هرچی ام سوال میپرسید منه بیچاره اون جلو یادم نبود این چی بود اون چی بود. بعد میگفت شنیدین اصلا اینو؟ من میگفتم بابا خوندیم اینو چند دورم خونیدم ولی:/بعد میخندید میگفت همینه دیگه((((: چیزایی ام که بلد بودم آروووم میگفتم بعد میگفت آفرین بگو بلندتر بگو(((: خلاصه خیلی دوست داشتنی بود.
گروهمون ۵ نفره بود و بازدهی و مشارکت عالی. دوما توضیحات تئوری عالی سوما بخش عملی عالی تر. سمع ریه رو انجام دادیم باهم و خلاصه فهمیدم هرچی میخونم رسما هیچی یادم نیست و خیلیییی جای کار دارم:")
ولی حسابی اکلیلی شدم(((:
بعدشم که جنازه اومدم خوابگاه و جز دوش گرفتن و لباس شستن و خوردن و یه ذره خوابیدن هیچ کاری ازم ساخته نبود
خلاصه که روز اولی پسا بازگشت نسبتا خوبی بود(: خداروشکر❤️
امروز از جوجو و زیزی خداحافظی کردم
پس فردام از مامان بابام.
یه بغضی گلومو فشار میده
تا میای عادت کنی باید جمع کنی بری.
سه تاییمون بیداریم. هرکدوم به یه بهونه
زیزی امتحان زیست داره. میپرسه جنس پوستک از چیه؟
من مسواک به دست درحالی که هیچ ایدهای ندارم میگم آخه بعد سه سال چطور یادم باشه؟؟ و صحنه رو ترک میکنم
جوجو از اونور میگه پوسته زمین؟(((((:
.......
جوجو آدم بشدت قناعت کنیه. همیشه بهش میگیم چرا لباس جدید نمیگیری چرا کفشاتو عوض نمیکنی چرا اینکارو نمیکنی چرا اون کارو نمیکنی!
کم و بیش میشد حدس زد که چرا. بارها گفته خوش نداره حالا که انقدر بزرگ شده از بابا پول بگیره.ولی امشب وقتی دوتایی مسواک به دست بودیم، ماگی که واسش خریده بودم رو گذاشت رو کابینت و گفت:
منم از این چیزا دوست دارما ولی اگه از خودم پول داشته باشم خیلی چیزا میخرم.گفتم مثلا چیا؟
گفت ساعت میخرم از اون خووبا، کفش زیاد میخرم، ادکلن میخرم، پلیاستیشن میخرم، تبلت میخرم(بچهام خدای گیم و لپ تاپ و گوشی ایناست) هندزفری و..
یه نگاه تو صورتش انداختم و گفتم یه روز پولدار میشی از همه اینا میخری(:
یادم نمیاد تاحالا از این حرفا زده باشه. گفتهها، ولی از این جزئیات ظاهری اینا نه.شبیه بچهها حرف زد انگار. خب بچه هم هست ولی همیشه پختهتر از سنش بوده بخاطر همین با حرفش یه جوری شدم. میدونم ذاتا در قید و بند این چیزا نیست ولی خب به قول خودش اونم بدش نمیاد که. طبیعتا دوست داره.
جوجو کوچولوی من❤️
نمیدونم این شخصیت کوفتی به ظاهر یا به واقع حمایتگر من، چرا تمومی نداره؟ البته میدونم چرا. فک کنم یه بخشیش ژنتیک باشه
من خودم دارم پس میوفتم از نگرانی بعد به طرف میگم: نگران نباشیاا
اونم میگه: نه بابا نگران نیستم
بعد من دوبارههه: نگران نباشیااا
خب مرض خب درد خب کوفت اصلا به تو چه؟؟ میگه نگران نیستم خب. بعدشم مگه ازت کمک خواسته؟؟
بعد جالب اینه اصلا و ابدا مطمئن نیستم یسری از رفتارام حسن نیته یا ریا یا چی.
قبلا هر کلمه یا هر رفتاری که میخواستم ترک کنم رو راحتتر کنار میذاشتم ولی الان هرچی جلوتر میرم ناامید کنندهتر میشم:/ تازه قبلا خیلی آدم مغرورتری بودم! خیلی بالغانه و سنجیده معاشرت میکردم.چی شد که اینطوری شد واقعا؟:/
اول یکم بگوشیم و بعد درد و دل کنیم:")
زیزی امتحان فیزیک داره. باهم بیدار شدیم که درس بخونیم ولی من واقعا خوابم میاد. میدونم اگه بخوابم اونم میخوابه بخاطر همین دارم تظاهر میکنم به درس خوندن و چند دقیقه یک بار صفحه های دفترمو الکی ورق میزنم درحالی که مغزم خوابه!
یکی دو روزه اومدم پیش جوجو و زیزی.
زیزی دیروز ازم خواست براشون غذایی که دوست داره درست کنم. منم پختم و خب سر ناهار میگفت خدایا شکرت بخاطر غذا خدایا شکرت بخاطر آجیم(((:
بعد که غذا میخوردیم گفت نمیشه تو و جوجو جاهاتونو عوض کنید؟ تو بیای اینجا اون بره شهر دانشگاه تو؟(((: جوجوی بیچاره!
واسه جوجو یه ماگ خریده بودم آوردم براش. اولا که میگفت دستت دردنکنهها ولی اینهمه پول دادی یه لیوان خریدی؟؟ ولی الان همش دستشه و میگه عجب چیز کاربردیه! تازه داشت به زیزی میگفت ببین دیگه لیوان کثیف نمیکنم همش تو همین میخورم((((:
ولی خب عمهام اومده اینجا و برنامه های مارو تحت شعاع قرار داده. منم مجبورم فردا اینا برگردم خونه خودمون. زیزی دیشب گریه میکرد که نرو! ولی خب من بمونم عمه هم حالا حالاها میمونه. بنده خدا ضرری هم نداره ولی خب...
کاش حداقل زیزی امتحانش رو خوب بده چون من واقعا خوابم میاد.
+کامنتارو سر حوصله تایید میکنم❤️
انقدر احمقانه زندگی کردم که از خودم یه شخصیت حمایتگر ساختم درحالی که خودم ضعیف ترین بودم. کاش یه برونگرای لوس بودم نه یه درونگرای احمق که همیشه نشون میده خوبه همیشه میخواد همه رو راضی نگه داره همیشه باید نگران همه باشه همیشه باید لبخند بزنه درحالی که دلش فرار کردن میخواد دلش گریه کردن میخواد دلش درک شدن میخواد... دیگه هیچ جا هیچ جا احساس آرامش ندارم. یا حتی هیچ چیزی نیست که آرومم کنه. راستی اگه مردنم آرومم نکرد چی؟؟
میدونم فردا که بیدار بشم دوباره حالم خوبه دوباره زیاد حرف میزنم و حرفای اینجا به نظرم مسخره و اغراق آمیز میاد. میدونم حذف میکنم. ولی اگه خورد خورد حرفامو ننویسم پس چیکار کنم؟
از صبح که بیدار شدم لم دادم رو تختم و همزمان که دارم پشمک حاجعبدالله میخورم سعی کردم به خیلیاتون سر بزنم. حالا وسطاش پشمک میریخت رو تیشرتم مجبور بودم خمیده برم تا در حموم و تند تند تیشرتمو بتکونم(((: و دوباره بیام به لمیدنم ادامه بدم! با اینکه لیست دوستان بلاگفایی من خیلی محدوده ولی همش تو ذهنم بود یه تایم خالی بذارم بیام با حوصله کامنت بنویسم. البته خب معمولا همون لحظه میخونم پستهارو منتها کامنت گذاشتن رو نه. دیگه گفتم حالا که امروز کلاس و امتحان ندارم بیام نفری یه کامنت بذارم. زود تایید کنیداا(((: راستی بفرمایید پشمک؟((:
خب ما دیروز امتحان داشتیم. معلوم نبود امتحان پاتولوژیه یا عذاب الهی! خیلییییی سخت بود. کیس های بشدت تخصصی و سخت. اینطوری بگم که تظاهرات خیلییی ناشایع بیماری هارو نوشته بود تو سوال و جوابام اکثرا انگلیسی با کلمات تخصصی که خیلیاشون رو واقعا نمیدونستم. یعنی همه نمیدونستن! قشنگ مارو متخصص فرض کرده بود استاد(البته خب کلاس ما با استاد ماجراها داشت و سر همون قضیه استاد قشنگ واسه تلافی این سوالارو آورده بود) به هرحال من با اینکه مرورم ناقص بود و خیلی چیزا یادم نبود ولی راضیام که ۹۵ درصد مطالب رو حداقل یک دور خوندم و آشناست واسم(:
بعدش رفتیم تو سور و سات( یا ساط؟) تولد. وای من یک عدد سوتی ام که دست و پا درآوردم! قرار بود فریم رو سورپرایز کنیم. بعد من هر لحظه تا مرز افشا میرفتم. یه جا دیگه خندهام گرفته بود رومو برگردوندم داشتم زیر تختا رو نگاه میکردم! تو قنادی که رفته بودیم کیک بگیریم، از اون کیک کوچولوها دیدم با طرح فوتبالی! من اصلا و ابدا اهل فوتبال یا کلا ورزش نیستم ولی حقیقتا دلم میخواست یه لحظه اونجا یه پسر بچه داشته باشم سیریش بشه بگه مامان از این کیک فوتبالیا واسم بخر! خیلی دلم میخواد پسر بچهام اهل فوتبال باشه((((: ولی واقعا سخته بچهات یه چیزی بخواد و نتونی واسش بخری. خدا به همه مامان باباها جیب پر پول و رزق فراووون بده:")
آهاا😂 دو شب پیش که شب امتحان بود ساعت ۱۰/۵ اینا بود به نون گفتم خیلی خستهام میخوابم ولی زود بیدارم کن. آقا یه جا از خواب بیدار شدم شروع کردم به نون راجب کارسینوم(یه نوع سرطان) توضیح دادم. نون میگفت چی چی میگی؟؟ بعد یهو فهمیدم خواب بودم و اینا😂ایخدا پاک عقلم از دست میره بعضی شبا!
دیگه اینکههه آدم عاقلی باشم امروز رو باید درس بخونم ولی بعید میدونم انقد با اراده باشم! فردا روهم میرم بیمارستان و بعدش خونه واسه یکی دو هفته. صبح که نون داشت میرفت کارگاه، گفتم دلم میگیره...گفت خب فردا میری خونه. گفتم نهههه همینکه خونهام میرم دلم میگیره. خونه فقط یکی دو روز خوبه بعدش نفسم میگیره! واقعا همینه. جالبه وقتی سرم شلوغه و امتحان دارم انقد آشفتهام که تهش میشه کارسینوم گفتن تو خواب! و حتی نمیدونم روزا چطور میگذره. اما همینکه یه کوچولو تایم خالی میذارم(که اونم باید پر باشه به لطف درسا ولی خودم خالی میکنم) پر از احساسات متفاوت و متناقض و بعضا نفس گیر میشم. خلاصه بد وضعی میشه...
تقریبا هیچوقت نتونستم سر کلاس درس بخونم. کلا علاقهای به این کار ندارم حس بد میگیرم.امتحان فردارو حقیقتا نمیدونم چی میشه. هرکی یه چیز میگه. منکه کیوبی خوندم تازه هییییچی یادم نیست باید بعد از دور اولم بشینم از اول دوباره مرورش کنم وگرنه با این مغز ماهی که من دارم افتادنها در پیشه! به نظرم منطقی نمیاد دم امتحان شیفت کنم به جزوه کرمی. نه؟ پس همون کیوبی رو ادامه میدم حتی به غلط:-دی
قبل خونه رفتنم یه تولد داریم واسه یکی از بچهها، اونو باید اوکی کنیم. راستییی شدم رقاصه مجالس خوابگاه! آخرین بار فک کنم کلاس پنجم بودم رقصیدم. ولی از وقتی اومدم خوابگاه آره ماشالااا. تازه بلدم نیستمااا حتی رقص محلی خودمونم تقریبا بلد نیستم ولی اصرار دارم وسط باشم! البته خب چون خوابگاهه میرقصم وگرنه که تو جشن و اینا که اصلاااا چون اولا اعتماد به نفس میخواد دوما بلد بودن میخواد سوما جلو نامحرمان گناهه آقاجان گناااه!آره خلاصه به صورت موضعی تغییر دارم بنده((((:
بعدشم که میرم خونه تا چند روز، اما فرجه است و پر امتحان پر و پیمون.خدایا حقیقتا چنان کن سرانجام کار تو خوشنود باشی و منم خوشحال((((:
واهاییی ولی این روزا خیلی حرف میشنوم ولی عجیب دارم صبوری پیشه میکنم! میترسم فوران کنم خودمو همه رو به فنا بدم.حتی همش اومدم نوشتم اینجا و غر زدم ولی پاک کردم. ۲۲ سالگی عجیبه عجیب!
زمان دانش آموزیم من همیشهی همیشه خواب میدیدم کنکور دارم و یکم قبل آزمون یه مشکلی واسم پیش میاد. درواقع در ۹۰ درصد مواقع دستشویی داشتم😂[چون درواقعیت هم فوبیای اینو داشتم که اگه وسط امتحان نیاز به دستشویی داشتم برم یا نه]و خلاصه تو خواب از استرس و هول و ولای اینکه برسم به امتحان میمردم و زنده میشدم! حالا دیشب خواب میدیدم امتحان پره انترنی دارم و دقیقاا دوباره همین مشکل رو دارم. تو صف دستشوییام و هرلحظه ممکنه امتحان شروع بشه. یعنی وقتی چشمامو باز کردم از اون حالتیا بودم که خداروشکر خواب بود! یه استرس بدی داشت همش فکر میکردم اگه بیوفتم جا میمونم و آیت الکرسی میخوندم درسارو میاوردم تو ذهنم و این بدبختیا خلاصه.حالا تقریبا سه سال به آزمون پره من مونده! واقعا نمیدونم این هول و ولا چرا دوباره سراغم اومده. دیشب دیگه دقیق به سبک زمان کنکور سراغم اومد. امیدوارم دوباره به شدت قبل شروع نشه😓
چیزی که واسه من جذاب و انگیزه آفرینه لزوما واسه طرف مقابلم نیست. پس کاش دهنمو ببندم از ذوق مندیهام واسه بقیه نگم.
پس[با ضربه آرام انگشتان دست راست بر دهان] قول میدم بزارم همونجوری ناب و تازه تو دل خودم بمونه هی تو دلم قند آب کنه هی لذت ببرم تا اینکه بیانش کنم و قشنگیاش از بین بره واسم.
دیروز رفتیم شهربازی و از این ماشین برقیا سوار شدیم. اولا از علاقه بسیارم به ماشین برقی هرچی بگم کم گفتم دوما نون به طرز عجیبی از پشت زد به ماشین من و گردنم به شکل وحشتناکی جابهجا شد. یعنی قشنگ صداش به گوشم رسید[هرچند منم ضربات مهلکی به بچهها میزدم]خلاصه از دیروز به زحمت سرمو بلند میکنم بس که گردنم درد میکنه.ولی خوبه حالا پولمون به ماشین واقعی نمیرسه وگرنه همون روز اولی قطع نخاع میکردیم همدیگه رو!