82|

دوش گرفتم، نرم کننده و مسواکمم زدم، روپوش و مقنعه‌ام روهم اتو کشیدم ان شاءالله واسه فردا صبح بیمارستان. از اون سه شنبه تا این سه شنبه یه جورایی دلم واسه بیمارستان تنگ شده. البته امیدوارم فردا روز پر رزقی باشه!

خب طبق روال همیشه، تاوان خونه رفتن رو این دو سه روزه پس دادم! درسای جمع شده و فلاکتی که این دو سه روز کشیدم واقعا اذیت کننده بود. دستم به درس نمیرفت. بدم میومد از اینکه درسا جمع شده بودن از مبحثشم بدم میومد. کلا از مقدمات بدم میاد! خب از اول شروع کنید شسته رفته کل کورس رو ارائه بدین. مقدمات خیلی پراکنده و کسل کننده است. فقط انگار حفظ میکنی. بدون دلیل و مکانیسم. البته شلوغی خوابگاه و یسری مسائل مربوطه تو این فلاکت بی‌تاثیر نبود.خلاصه امتحان رو فقط پاس کردم ولی واقعا خلاص شدم. الان با اشتیاق بیشتری منتظر امتحان بعدی هستم.

امروز بعد امتحان رفتیم یه قدمی زدیم. آقا من عااااشق نون هستم. یعنی کلا نون که خوب باشه اشتها پیدا میکنم. با دوستم رفتیم بردمش یه جای خوووب با کلی نون متنوع[البته علی رغم اسمای خاصشون تهش اکثرا انگار یه مزه مشابه میدادن] ولی دیگه همه میدونن من عاشق نونم((((: آقا اونجا اولندش خانمه یه نون اشانتیون داد بهمون که واقعا خوشمزه بود. یه پسری‌ام اونجا فروشنده بود فک کنم، ولی یَک صداییی داشت خداییش. خیلی قشنگ بود صداش. کراش زدم خلاصه.

دیگه اینکه واقعا همه چی شلوغ پلوغ یا به عبارتی درب و داغون بود ولی سعی میکنم هم کامنتارو زود تایید کنم و بهتونم سر بزنم.

دووستون دارم(:❤️

81|شرایط تحمیلی.

امروز ف دوباره برمیگرده خوابگاه و یه مدت میمونه. نمک نشناس نیستم میدونم تو سفرمون به شهرشون چقد خانوادش زحمت کشیدن. ولی واقعیت اینه ف سرشار از اخلاقای رومخه و این غیرقابل چشم پوشیه.پس با اومدنش احتمالا قراره بازم فرسایش روحی به من تحمیل کنه. ف حقیقتا دوست بدی نیست ولی قطعا هم اتاقی بدیه. پس منم میخوام ایستادگی کنم منتها با روی خوش! مثلا انقد لوس و حق به جانبه که قطعا یکم دیگه زنگ میزنه و میگه دو نفرتون بیاد پایین با من وسیله‌هامو بیاره! درحالی که همه ما خودمون وسیله هامون رو جابه‌جا میکنیم. چون تا وقتی آدم خودش میتونه لازم نیست از دیگران کار بکشه که! ولی اینبار اگه زنگ بزنه درسته من نمیتونم تو روش نه بگم ولی میتونم که تلفنشو جواب ندم؟ شاید کار زشتی باشه ولی کاملا حس ابیوز شدن رو بهم میده این درخواستش. خب اگه خودش نمیتونست یه حرفی! یا اگه منم ازش کمک میخواستم یه حرفی! ولی الان اصلا دلم نمیخواد کمکش کنم.با اومدنشم اصلا نمیشه تو اتاق درس بخونم و باید علی رغم میل باطنیم مهمون سالن مطالعه بشم. ولی چه کنم دیگه...به هرحال اونم یه حقی تو اتاق داره من فعلا مجبورم کنار بیام و خودم رو وفق بدم🤷‍♀️

80| دپولاریزیشن، رپولاریزیشن و هایپرپلاریزیشن!

یه مشکلی که هست، یا درواقع از قبل هم بوده و داشتمش اینه که یهویی حس کسل بودن بهم غالب میشه. این حس هم معمولا به دنبال یه دوره به نسبت پرتلاش ایجاد میشه. مثلا یک سوم اول این ماه رو من امتحان نفرو داشتم. حقیقتا اصلا خرخونی نکردم ولی خب تلاشم خوب بود. از بعد اون خسته‌ی خسته بودم یه جوری که امتحان بعدیش یعنی پاتو اعصاب رو حتی یک دورم نخوندم و رفتم امتحان. بعد پاتو اعصاب، پاتو کلیه بود دوباره اونجا تلاشمو از سر گرفتم و کامل خوندم. اما بعد امتحان دوباره وارد فاز بی حوصلگی شدم و بعد اون تا خود امروز دیگه عملا درس خاصی نخوندم. الانم نمیدونم واسه پرسش فردا و امتحان دوشنبه چه گلی به سرم بگیرم! مسئله اینجاست تو فاز بی حوصلگی معمولا حتی یه ناخن هم نمیگیرم! عملا بی خاصیت میمونم.چون تو عذاب وجدان اینم که چرا از برنامه عقبم و همین عذاب وجدانه حتی نمیزاره استراحتم رو درست انجام بدم. درواقع وارد فاز خاکستری میشم....تهشم فقط منم و یه تاریخچه با امتحانایی که خوندم و امتحانایی که نخوندم. بدون هیچ هنر یاد گرفته‌ای یا تفریح کرده‌ای(؟)!

79|از هر سخنی دری۲

هیچوقت آدم بی تفاوتی نبودم.و الان بعضی جاها عمیقا احساس میکنم بزرگ شدم. اما غلط غلوطایی تو بزرگ شدنم هست. کاش بتونم این علف های هرز رو رفته رفته از ریشه دربیارم. ترس اینو دارم که اونی میخوام نشم و اینی که هستم بمونم..

مامان رو بردم یه دوری زدیم. خونه جفت مامان بزرگا بردمش. فارغ از دید و بازدید و فلان، دوست داشتم مامانم یه هوایی عوض کنه. حتی دلم نمیاد وقتی درس میخونم در اتاقو ببندم. میخوام بدونه من اینجام..میخوام بدونه میتونه روم حساب کنه..

رانندگی رو هم خیلی دوست دارم. بهم اعتماد به نفس میده. فقط یه مشکلی دارم پارک دنده عقب بلد نیستم:/ اونم تابستون باید رفعش کنم!

امروز کلاسو نبودم فکر میکنم الان هزار و یک اتفاق افتاده. حالا خوابگاه همیشه خبری نیستا ولی وقتی میام و بچه‌ها هستن حس میکنم الان اونجا همه چی گل و بلبله همه درسارو شخم زدن من از دنیا جاموندم!

دلم یه گریه مشتی میخواد. خوبم... یا به عبارتی در تلاشم خوب باشم ولی گریه نعمته...دلم سبکی بعد گریه رو میخواد(:

78|

مامان رندوم خبرایی میرسونه و من همش این شکلیم که

جدییی؟؟؟ خدارحمتش کنهه کی فوت شد؟؟ عهه مبارکشون باشههه

77|بزن بریم!

این یه بارو چاره‌اندیشی کردم کلاس فردامو جابه‌جا کردم و بالاخره دارم میرم خونه(: امروز بیمارستان رو دوست داشتم. واسه اولین بار مورنینگ هم رفتم(: بعدشم یه عامل انگیزه خیلی خوب دیدم که بماند((((: خلاصه که آره ببینم چی پیش میاد(:

76|واژه‌ غریب آرامش.

باخودم فکر میکنم که چیزی به اسم آرامش واقعی وجود داره؟

یعنی مثلا یه آدم پیدا میشه زنده باشه و در آرامش؟

فک میکنم نیست...یا هست؟ واقعا نمیدونم

فعلا اینو بشنویم(:

75|از هر سخنی دری!

از امتحان برگشتم. سعی کردم بخوابم ولی هوشیارتر از این حرفام. حالا دیروز که درس داشتم ظهر تخت گرفتم خوابیدم. شایدم چون شکمم خالیه خوابم نمیبره؟ خلاصه همینطور که به سقف خیره شدم گفتم یه چندخط بنویسم(:

از شروع ترم جدید ۶ تا امتحان دادم و الان ۶تای دیگه مونده. وزنه نیمه دوم بشدددتتت سنگین تره...ولی خب بیا خوشبین باشیم. ما از پسش برمیایم نه؟(: فقط دغدغم اینه چیزایی که میخونم یادم نمیمونه واسه بعدا. تازه سریعا میپریم کورس و درس بعدی. بخاطر همین حس میکنم عمق کافی نداره. به هرحال فرصتم هست. فعلا با همین فرمون پیش برم ببینم چی میشه.

۳۵ روزی میشه خونه نرفتم((((: شاید این آخر هفته رو برگردم چون ذخایر مواد غذاییم ته کشیده بعدشم خب باید یسری چیزا بخرم و دو هفته بعدیم دوتا امتحان دارم بخاطر همین نیاز دارم دو سه روزی از این فضا دور بشم و ریکاوری کنم. تازه لباس زمستونیامم باید برگردونم خونه. پس برم منطقی تره.

این دندون عقله رو اعصابمه. من نخوامش باید کیو ببینم؟ یه قسمت از لثه‌ام کامل دراومده به یه مو بنده. همشم غذا اینا گیر میکنه. یه چیز رومخیه.کی دربیاد من راحت شم[حالا پشت سرش میبینی یکی دیگه دراومد:/]

اممم دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه...حوصلمم سر رفته...مغزمم نمیکشه درس بخونم[اصلا درس خوندن تو روز بعد امتحان حرومه!] فیلمم نمیاد...هوام گرمه...

ولیییی علی‌رغم اینا و علی‌رغم اونا، اون چیزایی که هنوز هستن و حالاحالاها میمونن، نفس گیرن و دل گیر، ولی سعی میکنم زیاد فکر نکنم. سعی میکنم خوب باشم(:

74|بجنگ.

امروزم روز خوبی بود خداروشکر.

هرچی از گل بودن پرستارای اطفال گفتم ایندفه میخوام بگم پرستار بخش نفرولوژی امروز غیرمستقیم منو شست و پهن کرد آفتاب خشکم کنه. من نشسته بودم استیشن داشتم شرح حالم رو به کمک عکسی که از پرونده بیمار گرفته بودم و اطلاعاتی که خودم از بیمار پرسیده بودم و تو دفترچه نوشته بودم مرتب مینوشتم که لامصب عربده کشید که این پزشکیا میریزن اینجا صندلی میارن میشینن و همش گوشی به دستن و فلان! داد میزدااا... منم حتی سرمو بلند نکردم ببینم چه شکلیه! کاملا ریلکس به کارم ادامه دادم(: توضیح دادن اینکه من بیهوده اینجا ننشستم، اینجا بیمارستان آموزشیه و من دارم وظیفه دانشجوییم رو به جا میارم قطعا نتیجه ای جز جروبحث نداشت. بعدشم مگه قرار نبود از آب روغن بگیرم دیگه نه؟(:

رزیدنت چندتا از شرح حال هارو خوند و از شرح من تعریف کرد(: درسته درسته بیمار من تنگی نفس بود که خب تیپیک‌تر و راحت تره به نسبت، پرونده مرتبی هم داشت و اینا همه کمکی من بود ولی خداییش تعریفش خیلی چسبید.اینطوری بگم که لذت تعریفش می‌چربه به لذت رفتن به عروسی عمم که فرداست و من نرفتم(: و فهمیدم روحم از چی تغذیه میکنه و متأسفانه مدت‌هاست من روحمو گرسنه رها کردم. ولی میخوام اینبار شجاع باشم و بگم درستش میکنم!

امروز حس کردم یکی از دوستان درحقم بی انصافی میکنه. یه جورایی حس کردم دارم ابیوز میشم. سعی کردم بی تفاوت باشم. اما خودمو کمتر به رایگان در اختیار بقیه بذارم. منه خوابگاهی موظف نیستم وقتی واسه خودم جزوه میگیرم جزوه های تو روهم که زیرپات ماشین مامانتو داری بگیرم. کاش یه عده بفهمن این قضیه رو که واقعا خوابگاهی بودن یه چالشه و رو دوش آدم بار اضافه نذارن. ولی از قرار معلوم نمیفهمن و از کاش به باید شیفت میکنم و میگم باید قاطعانه‌تر تصمیم بگیرم.

شدیدا دلم میخواد اینجا خالی نمونه و هر روز حرفی اینجا ثبت کنم. ببخشید اگه کم کامنت میذارم میخونمتون اما امان از تنبلی...دیگه فعلا همینا...آخرهفته خوبی رو آرزومندم(:

73|

خیلی دلم میخواد بنویسم. چون ذهنم شلوغه...

۱. اخیرا که صدای خودمو توی یه فیلم شنیدم متوجه شدم چقد لهجه واضحی دارم بعضی جاها. مثلا "ر" گفتنم میگیره. تو محاوره خوبم صدای رسایی دارم ولی تو هم‌خوانی مثلا شعر اینا لهجه‌ام مشخصه.

۲.امروز ENT بودیم. ولی استادش نبود ماهم پاشیدیم اطفال. آقا اطفال و پرستارای گل و استاد فوق تخصص گل‌تر! سلین خانم سه ساله با فلج بلز روهم ویزیت کردیم. این بیماری رو استاد دوست داشتنی آناتومی سروگردن ترم اول یادمون داده بود. و خب حافظه‌ام چندان یاری نمی‌کرد یسری جزئیات رو ولی درکل خیلی جذاب بود اینکه میدیدم سلین کوچولو دو پلکش رو باهم نمیتونست ببنده یا وقتی داییش رو دید و با گریه پرید بغلش متاسفانه دهنش کج میشد و قشنگ عدم تقارنش پیدا بود. و چقدر استاد قشنگ و با اشتیاق توضیح داد با اینکه میدونست ما فیزیوپاتی هایی هستیم که از سر سرگردونی رفتیم اونجا. استاد همش میخواست بره ولی یاد یه حرفی میوفتاد برمیگشت میگفت حرفشو دوباره چند قدم دورتر میشد و بازم برمیگشت. انگار یه چیزی وجدانش رو قلقلک میداد که برگرد هرچی داری دو دستی بده به این بچه‌ها و برو! تهشم گفت بچه‌ها از آب روغن بگیرید! اینطوری بگم که دیدنش انگار باعث شد بدنم گلبول قرمز بیشتری بسازه! مثل استادای توی فیلما بود اصلا! پرستارام که پر انرژی! برگاشون ریخته بود از اینکه متولدین ۸۱ هستیم ماها. گفتم خانم کجای کاری الان متولدین ۸۴ و ۸۵ هم دانشجو هستن دیگه. میگفت عهههه پیر شدیممم ماها ۱۱ سالی از شماها بزرگتریمااا(((:

۳.تصمیم بزرگم اینه که عین آب روون از کنار رفتارایی که بعضا بچه‌ها انجام میدن و یه خورده اذیتم میکنه بگذرم. مثلا دیروز که یکی از بچه‌ها دسته گل تولدم رو دید خیلی آروم ولی یه جوری که خودمم میشنیدم گفت" حالا چرا این رنگیی" ((((: اون درکی نداره از اینکه من هیچ اهمیتی به رنگ و مدل گله نمیدم. اون نمیفهمه من نفس کار برام مهمه نه شکل گل. درحالی که واقعععاااا گل قشنگیه. ولی تا من بیام بفهمونم به طرف که زشته شما کنار من میگی کادوم زشته قطعا موهام رنگ دندونام شده. پس بنگر و بشو، بگذر و به شو!

۴. از چهارشنبه پیش یک هفته است بیشتر وقتم به خواب و استراحت گذشته. وقتشه یه تکونی به خودم بدم و پاشم و دوباره شروع کنم. فارما و پاتو و کتاب غیر درسی که انتخاب کردم جز اولویت هام هستن. یسری ویژگی های اخلاقی هم دارم که باید ترکشون کنم. به هرحال سن و سالی از منم گذشته و تا یکم خاکم نرمه باید تغییراتی بدم.

۵.دلم میخواد اسم اینجارو عوض کنم. از پوچی و هیچی درش بیارم

*بعدا نوشت: اولین اسم وبلاگم رو دوباره برگردوندم(((:

۶.چیز دیگه ای به ذهنم رسید ممکنه پست آپدیت بشه.

72| دیروز روز اول ۲۲ سالگی.

به قول دکتر حسین

پرده اول:

من دست گل طبيعی خیلی دوست دارم. حتی شاخه گل کوچولویی که یه نفر از تو پارک برام چیده باشه هم سر ذوقم میاره. دیروز عصر از خستگی داشتم متلاشی میشدم. گوشی رو طبق عادت گذاشتم رو حالت پرواز و گرفتم خوابیدم. وسط خواب یهو بیدار شدم و کماکان طبق عادت گوشی رو یه چک کردم و خواستم دوباره بخوابم که نیل زنگ زد. با همون حالت خواب جواب دادم. پشت تلفن اصرار داشت بیدار بمونم. غرغرکنان جواب دادم که من فقط شبو دو سه ساعت خوابیدم امتحان داشتم و اگه کاری داره بذاره بعدا. که یهو یه تلفن ناشناس پشت خطی شد. تلفنو رو نیل قطع کردم و وقتی جواب دادم اسنپ بود که برام گل آورده بود. آرهههه(((: نیل از یه شهر دیگه واسه من دسته گل سفارش داده بود! یه دسته گل آبی خیلی خوشگل. انقد ذوق کردم پشت تلفن که یهو بغضم گرفت! از صبحش داشتم پشت سر به نیل فحش میدادم که این دختره سرش گرم چه کاریه که یه پیام نداد تولد منو تبریک بگه! و خب آره خانم درحال تدارک سفارش گل از راه دور بود(((: و اگه من وسط خواب و بیداری تلفنم رو فعال نمیکردم گند میزدم به تموم برنامه ریزیاش.

پرده دوم:

همیشه دلم میخواست واسه یبارم که شده یه کیک کوچولو بخرم و جشنای کوچولوی دو سه نفره رو تجربه کنم. بدون سر و صدا. دیشب نون واسم یه کیک کوچولو خریده بود. یه کیک دو نفره زردرنگ با طرح کیتی. آروم نشسته بود تو اتاق و منتظر بود من برم و سورپرایزم کنه. یه سورپرایز آروم و پر از آرامش((((: از ذوق نمیدونستم چیکار کنم. هرچند که دونفر از بچه‌ها اضافه شدن و جمع دونفره‌مون چهارنفره شد ولی خب ماهیت خوابگاه همینه دیگه:)))

نتیجه گیری دو پرده اول:

داشتم فکر میکردم چقد خوبه آدمای اطرافت بشناسنت و بدونن چه جزئیاتی خوشحالت میکنه. اینکه نیل میدونست ذوق من با دیدن گل پیک میزنه یا نون یادش مونده بود که من به جشنای خلوتِ پرمهر علاقمندم باعث شد به خودم بیام و خداروشکر کنم بابت آدمایی که همیشه فک میکردم ندارمشون(((:

پرده سوم:

این پرده واسه بچه‌های بلاگفاست. آدمایی که مثل خانوادم و حتی گاهی فراتر از اون، کنارم بودن. از دور صمیمانه براتون دست تکون میدم و با فکر کردن بهتون لبخند میزنم و به قول پارادوکس که تو پیامک تبریک تولدش واسم نوشته بود: خوشحالم که وارد دنیای بزرگ بلاگفا شدم و منو با شما آشنا کرد(:

خلاصه که دیروز کائنات طرف من بودن از امتحاناتم گرفته تا باقی ماجرا.(البته مسابقه طناب زنی رو از آخر اول شدم:-دی.فک میکردم هنوز توان قبلا رو دارم و میتونم برنده بشم ولی وسطاش میخواستم داد بزنم غلط کردم ریه‌هام داره سوراخ میشه!) و خب دیروز واقععااا خسته بودم ولی روحم تازه شده بود. خدایا شکرت نمیدونم امروز و روزای بعدی چی میشه ولی من شمع تولدم رو با سه نیت فوت کردم. کمکم کن امسال بتونم درجهت سه تاشون حرکت کنم:"))

71|یه خوشحالی ریزمون نشه؟

خبر پاس شدن امتحان نفرو

[اونم با یه نمره قابل قبول و علیرغم وجود ۷۵ نفر افتاده]

یکی از بهترین کادوهای تولدی بود که میتونستم بگیرم.

خدایا شکرت[حالا امتحان امروزو نیوفتم صلوات]

آقا سلام به ۲۲ سالگی! من اومدم!😌

70|

نون اومد. سه نفری رفتیم بیرون یه دوری بزنیم خرید کنیم. باد و بارون شدید بود. بچه‌ها میگفتن بیوفت وسط دست مارو بگیر باد نبرتت(((:

ولی خیلی یهویی وسط راه رفتن دلم گرفت. الان که برگشتم دلم میخواد فقط گریه کنم. اینجام چیزی نمیگم دیگه.خودمم خسته شدم بس که اینجا چرت و پرت ثبت کردم!

69|Pat

من غلط بکنم بگم تنهایی خوبه تو اتاق! فقط میخوابم! نون داره برمیگرده. نیم ساعت دیگه اینجاست. خوشحالم کرد واقعا. اخیرا اسمشو تو گوشیمPat ذخیره کردم. بعضی وقتا خیلی دوسش دارم. باهم شبیه پت و مت میشیم. اون کوتاه‌تر و چاق تره و من بلندتر و لاغرتر. بعضی وقتام به چشمم یه موجود بی احساسه که ازش بدم میاد. خب منم دیگه. از این فاز به اون فاز!

68|از خودت بگو.

از چهارشنبه بعد از امتحان نفرو همه چی سریع پیش رفت. امتحان به نظرم بد نبود. من هفته‌هاست واسه این امتحان خوندم. هرچند نرسیدم تمومش کنم ولی از خودم تقریبا راضی بود چون حجم عظیمی از مباحث مهم رو با کیفیت خوندم. مثلا

فصل اول و دوم رو کیوبی خوندم

فصل سوم و چهارم و پنجم هم فیلم دیدم و هم کیوبی خوندم

فصل شیشم و هفتم رو چون خیلی مباحث شایعی نیستن(بیماری های گلومرولی و غیرگلومرولی) رو با ویس و جزوه استاد خوندم

فصل هشتم رو کیوبی خوندم

فصل نهم رو چون نرسیدم مجبور شدم از جزوه و ویس استاد بخونم

فصل دهم و یازدهم روهم حذف کردم چون نرسیدم

امتحانمم خوب بود ولی نماینده کلاسمون اصلا خبرای خوبی باهاش نبود. یه جوری حرف زد که من الان فکر میکنم افتادم! به هرحال امتحان گند زد به حالم و خب یکشنبه میخوام باهاش برم کلیدارو چک کنیم. من از جواب خیلی از سوالام مطمئنم ولی چون به خودم اطمینان ندارم اصلا حس خوبی ندارم. یعنی رسما افتاده فرض میکنم خودم رو:)

از بعد اون تنها شدم تو اتاق. کلا تو سوییت سه نفریم.یکم تمیزکاری کردم جلد تشک و بالشتم و شستم. تراس روهم شستیم با بچه‌ها. البته دیروز سر تمیز کاری رسما دعوام شد با یکی ازشون. بی تربیت فک میکنه کیه که اینطوری با ما حرف میزنه. خودش آخر هفته هارو میره خونه تو تمیز کاریام تا حالا مشارکت خاصی نداشته. منم حقشو گذاشتم کف دستش! میگه منطقی باشید. منم گفتم عه؟ باشه بیا از منطق برات بگم! لطفا هرنفر بگه چندبار دست شویی رو شسته!( خانم خانما تاحالا نشسته!)میگفت شما حساسید! گفتم عه ما حساسیم؟ اینکه میگم میوه کپک زده‌تون رو جمع کنید یعنی حساسیت؟ میگفت اینجارو با هتل اشتباه گرفتین! گفتم هتل یا هرچی من یک ماهه خونه نرفتم اینجا دیگه خونمه نمیخوام کثیف باشه!نه فقط اون. یکی دونفر دیگه‌ام خیلی کمک نمیکنن. خلاصهههه خسته شدم از یسری آدما. متنفرم از یسریاشون. هر کدوم یه رفتار بد دارن. از هم اتاقیای خودم گرفته تا کل بچه‌های سوییت. میخوام دیگه تعارف رو بذارم کنار. چطوره که اونا از دعوا کردن نمیترسن بعد من بترسم؟ منم مثل خودشون میخوام یسری جاها رک باشم. والا بخدا. فک میکنن من خونه خودمون دائما درحال نظافت خونه بودم! اصلا اینطور نیست. منم تاحالا خیلی کارارو تو خونمون انجام ندادم.ولی اینجا فرق داره مسئولیت داره و هرکی باید وظیفه‌اش رو انجام بده.

بعدشم مریم که نمایندمون میشه اومد خوابگاه پیشمون و چندساعتی موند و حرف زدیم. از اون حرفای غیرمفید که فقط ازم انرژی میگیره! انقد همه چی شلوغ پلوغ شد که هیچ کاری نکردم. امتحان یک شنبه روهم هنوز شروع نکردم.

داره یک ماه میشه که خونه نرفتم. با اینکه عروسی هم داریم اما فک نکنم برم. چون حوصله ندارم. از طرفی از خوابگاهم خسته شدم. همش باید نشون بدم خوبم. همش باید به حرف این و اون گوش بدم حالشونو بپرسم. بعد خودم از این ور دلم عین چی گرفته...نه میتونم حرف بزنم نه میتونم کاری کنم...

چند روزه بارون میباره پشت سرهم. انگیزه هیچ کاری رو ندارم. دست و دلم به درس خوندن نمیره. دلم میخواد بخوابم. انقدر بخوابم که بالاخره یه دلیل واسه بیدار شدنم پیدا بشه...

67|

دیشب مثلا خواستم از تنهاییم لذت ببرم

تشکمو از تخت کشیدم پایین که رو زمین بخوابم

همزمان چراغ خاموشو و صدای بارون از پنجره و قسمت آخر فیلمم و خلاصه به به

تا دیروقت فیلم دیدم و گفتم خبببب میگیرم میخوابم تا لنگ ظهر

ولی الان از ۷ بیدارم:/ بابا لامصب بگیر بخواب چند روزه آرزو میکنی صبا بیشتر بخوابی! بعد الان که یکم وقت داری اینطوری:/

راستش دلم میخواد پاتولوژی کلیه رو ارائه بدم

ولی دوتا مانع هست. میترسم جلوی ۱۰۰ نفر آدم نتونم خوب ارائه بدم

دوم اینکه بلد نیستم از گوشی اسلاید آماده کنم:(

فلش و لپ تاپ و اینام همه خونه‌است. البته میتونم موقتا از دوستم بگیرم ولی یه دلم میگه ول کن بابا بی استرس بشین سرجات دردسر درست نکن:/

66|بزن باران...ببار از چشم من..

زندگی میکنم که یه روز بتونم تو همچین بارونی بیرون باشم

یه پتو دورم بپیچم یه چایی خوش عطر مهمون بشم و بدون فکر کردن به اینکه طول روز چی بهم گذشته تو سیاهی شب آروم بگیرم

زندگی میکنم چون هنوز خیلی چیزا هست که تجربه نکردم...

*خطاب به محبوبم:

خاک دو عالم بر سرت اگه تنهایی داری کیف دنیارو میبری!

65|

همه دارن میرن...میترسم از تنها شدن...

64|

آقا اینجوری نکن با من:"((

63|

پیشنهادی غیر از مصرف قهوه واسه شب بیداری ندارین؟

من آدم فشاری درس خوندن نیستم. نمیتونم کل یک روز رو درس بخونم. فوقش بتونم ۶ یا ۷ ساعت بخونم‌. بعدش دیگه نمیتونم. الانم کلی مطلب مرور نشده دارم که اگه مرور بشن اتفاقات عالی میوفته ولی خببب من نمیتونم شبو بیدار بمونم. کاش فقط یک روز اضافه‌تر داشتم! دقیقا زمان کنکورم همین بودم. نزدیک آزمونا آرزو میکردم کاش یه روز اضافه‌تر میداشتم:/

62|

برخلاف همیشه اینبار از خودم ناراحت نیستم اتفاقا دیدگاهم نسبت به خودم بهتر شده! ولی میشه سرمو محکم بکوبم به دیوار؟ زیادی شلوغه داخلش.

61| رد خون.

کارد به استخوان رسیده

میبینی؟ زندگی که تا امروز با چنگ و دندان

با خفه شدن بغض در گلو‌های زخمی‌مان ادامه داشته،

اکنون به سان بمبی ساعتی،

منتظر انفجار قریب الوقوعی است که سالها به تعویقش انداخته‌ایم.

و چقدر همه ما خسته‌ایم

گناه کرده‌ایم ولی هم سنگ گناه، زجر کشیده‌ایم...

شاید وقتش باشد که بمیریم

و کاش وقتش باشد...

و اگر آمدم، قبل از هرچیز یقه‌ات را خواهم چسبید

تکان تکانت خواهم داد

سرت داد خواهم کشید و گریه خواهم کرد...

و تو آن روز قطعا جوابی به من خواهی داد

کاش جوابت آرامم کند...

یا اگر نه، لااقل در آغوشم بگیری و معذرت بخواهی...

کاش بفهمم میبینی...

کاش دیده باشی انفجار قریب الوقوعی در کمین است

کاش دیده باشی هم سنگ گناه، زجر کشیده‌ایم

کاش اینبار کاری کنی...

60|

نمیدونم حس میکنم حالم خوب نیست و اگه حالم خوب نباشه همش اینجا حرف میزنم... پس بهتره برم. و خب من که از این اومدن رفتنا زیاد دارم(: اینبارم حداقل تا هفته بعدی. فعلا یاعلی

59|چرا سِر نمیشم دیگه؟!

تو استیشن پرستاری نشستم...داشتم درس میخوندم که با تلفنش اشک تو چشمام حلقه زد....اشکال نداره...

ولی من از وقتی خودمو شناختم همش درحال مقایسه شدن بودم. پس طبیعیه الان با این سن هنوووزم احساس ضعف کنم و خودمو با بقیه مقایسه کنم...چون من تقصیری نداشتم که((((: پس اشکال نداره فاطمه...

کسی منظوری نداره شاید واقعا فقط منم که حساسم(((:

دندونام درد میکنن....

58| از بحث های نصف شبی با نون.

نون میگه" اینهمه ما با اکراه میگیم فلان قوم به ایران حمله کرده. درحالی که اون قوم یورشی قطعا تو ایران زاد و ولدم داشتن"

میگه"حالا فک کن ما با اینهمه اکراه و نچ نچ کردن، از نوادگان اون قوم یورشی باشیم. مثلا اصالتا عرب باشیم!"

با یه لبخند میگم "آره...مثلا فک کن حاصل تجاوز یه مرد مغول به یک زن ایرانی باشیم. عجب اصلاتی!"

ولی بدون شوخی چقد دارکه قضیه....

57|آخه تا چه حد کمالگرا؟!

من حتی خودمو با اینترن و بعضا رزیدنت مقایسه میکنم و خب به قطع تو این مقایسه شکست میخورم و تهش چی؟ اعصابم خورد میشه! آره من همینقد خودمو اذیت میکنم!

56|هویجوری.

اینکه سرم شلوغه خوبه

کار واسه انجام دادن هست خوبه

اینکه فردا لباسام میرسن دستم خوبه

صبح بیمارستانم. جسما واقعا له میشم ولی اینکه یکم یادگرفتم باید چیکار کنم خوبه

اگه بتونم صبح قبل رفتن به بیمارستان یکم درس بخونم خوبه

اگه بتونم نگرانی و آشفتگی‌ام رو کمتر کنم خوبه...

55|مغرور نشو جانانِ‌من حالا که دل در دست توست؛

از صبح یاد این آهنگ افتادم و همش زمزمه‌اش میکنم....

[کلیک]

فک کنم اولین بار کلاس دهم اینا گوشش دادم. کاملا نوستالژیکه

فک میکنم اولین بار نیلوفر نوشت/خوند برام(((:

الانم داره بارون میزنه به زیبایی هرچه تمام تر

خلاصه که به‌به...

54|

یه چیز بامزه اینکه

امروز دوستم نون با مامانش راجب ازدواج حرف میزدن

نون به مامانش میگفت خودش و دوستاش فعلا میخوان سینگل بمونن و اینا

بعد من از این ور میگفتم آرههههه فعلا هستیم و یه فحش به متاهلی دادم😶 همون لحظه گفتم البته اینکه خواستگارم نداریم بی تاثیر نیست😂😂

آقا چند دقیقه گذشت زنگ زدم آبجی کوچولو حالشو بپرسم دیدم عه شیطون حامل اخباریه که مامان بابا به من نگفتن!

بعلههه خواستگار اومده بود!😂

هرچند که اصولا اومدن نیومدنش فرقی نداره ولی تلاقی این دو اتفاق ظرف چند دقیقه واقعا جالب بود!

کاش حداقل راجب یه چیز دیگه ای حرف میزدم و به وقوع میپیوست! مثلا کاش میگفتم امتحانم تعویق بخوره🫠

53|

کلا این روزا مثل قبلنا سرم گرم درس خوندنه

بخونم خوشحالم نخونم دلم تنگه و پاچه میگیرم!

ولی خب یکم روند درس خوندنم قاطی پاتی شده انگار چیز چشم‌گیری نخوندم بخاطر همین میشینم تو سرویس نگرانم، میشینم سر کلاس نگرانم، برمیگردم خوابگاه نگرانم، غذا میخورم نگرانم ووو....کاش یکی بزنه تو سرم بگه به خداوندی خدا میرسی نگران نباش فقط ادامه بده!

از برنامه امروز صرفا بخاطر پر حرفی جاموندم‌. حالا موندم چطور جبرانش کنم:(

چالش کم حرفی از امشب شروع شد. واسه بچه‌ها یکم عجیبه منو کم انرژی و کم حرف ببینن چون اصولا سرحالم با بچه‌ها. ولی خب همینه که هست! یادم نره کل این سه سال بخاطر پرحرفی و علافی تایمای طلاییم سوختن! پس سکوت ببایدم!

مامان اینا دوتا لباس واسم گرفتن امروز پست کردن برام. یه کت مشکی و یه مانتوی تک رنگ سبزآبی کمرنگ(((: عین چییی منتظرم برسن هرچند میترسم به دلم نشینن یا اندازم نباشن. ولی کلا منتظر بسته پستی بودن، اونم لباس، هیجان انگیزهههه(((:

آه یعنی خودمو بعد ۱۲‌ام میبینم؟؟ نمره خوب نمیخوام فقط میخوام طبق برنامه‌ای که داشتم پیش برم و پیش خودم راضی باشم. خدایا خدایا لطفااااا