رفتم زیر پتو و میخوام بخوابم. دیشب خیلی کم خوابیدم چون تقریبا کل دیروز و دیشب رو مشغول ارائه امروز بودیم. البته چندان نفهمیدم چی خوندم و باید دوباره بخونمش اما خداروشکر استاد نیومد و رزیدنت هم از گروه ما چیزی نخواست و فقط یه نفر داوطلبانه رفت مبحث رو ارائه داد و انصافا چقدر هم قشنگ و مرتب و مسلط توضیح داد. گروه ما فعلا تا ۱۶‌ام کشیک نداریم. ولی از کشیک‌های قبلی من فقط یک بیمار داشتم با شکایت تنگی‌نفس و سرفه، که هفته پیش مرخص شد. شرح‌حال و نوت قابل قبولی رو براش نوشتم، تاجایی که بلد بودم معاینه مختصری مثل سمع ریه هم انجام دادم و دیدم چقدر به وضوح wheezing داره. تنگی نفسش الگوی قلبی داشت ولی اکوی بیمار کاملا طبیعی بود. به نظرم باید یه chest xray و یه اسپیرومتری هم میداشت تو پرونده اما من چیزی ندیدم یا شاید بود و من نتونستم دست‌خط‌های بقیه رو بخونم! اما سر راند، با دکتر ف، خداروشکر کسی نبود دیگه منم پرسیدم که الان دقیقا مشکل بیمار چیه؟ استاد درجواب یکم شوخی کرد و بعدش عملا گفت نمیدونیم! واقعا تهش نفهمیدم چشه درحالی که به نارسایی قلبی میخورد. این مدت اتفاقات زیادی افتاده ولی نوشتن همه‌اشون انرژی زیادی میخواد.مثلا دو شب پیش با نون تا ساعت ۴ صبح حرف زدیم راجب خودمون و ترم پیش. خداروشکر الان وضعیت stableی داریم و اصلا دیگه نمیخوام به حساسیت‌های مضخرفم بها بدم. چون اصلا حوصله این بحث‌هارو ندارم. منتها تو حرفامون من بهش عیب‌هاشو گفتم اونم یکی دوتا ایراد از من گرفت. اما یه حرفی ازش خیلی برام جالب بود. بهم گفتش: دوستی با تو، حرمت خاصی داره!

فردام ماه رمضون شروع میشه و باید روزه بگیریم. سعی میکنم غر نزنم و کارامو مرتب‌تر انجام بدم. واقعا واقعا نمیدونم این ۱۰ روز چطور گذشته و دارم چیکار میکنم!

*امشب کامنت‌هارو تایید میکنم❤️